گفتی بیا از این حوالی فرار کنیم
از این کویر خشک و خالی فرار کنیم
گفتم اهالی را ندیدی چه میگفتند؟؟
گفتی خب ٬ از دست اهالی فرار کنیم
گفتم نگو هی هی فرار ٬ فرار...کجا؟؟
گفتی به سوی بی خیالی فرار کنیم
گفتم که با دستان خالی...چه با خود داری؟؟
گفتی که قلبی لاابالی ٬ فرارکنیم!
گفتم دگر توان زجر کشیدنم نیست
گفتی عجب...تو هم!! چه عالی ٬ فرار کنیم؟؟؟






